یا لطیف
خشمگینم… دردهای تلنبار شده بر روح و جانم در طی چهارده ماه اخیر موجب فرسایش روحی و روانی ام شده… دوستی لینکی از کامران نجفزاده میگذارد و من هرآنچه را در سالهای دور از خانه، در محیط بیرون یادگرفته ام نثارش می کنم، نثار او که با برنامه ها و گزارشهایش با زندگی صدها و شاید هزارها نفر بازی کرد، به او که از تریبون متعلق به ما، علیه ما استفاده کرد، و با پول همین ملت بدبخت- بخوان من و تو- در فرانسه زندگی می کند و علیه دولتهای بیگانه گزارش تهیه میکند… دوستی از مراسم دفاع پایان نامه اش با احمدی نژاد عکسی در فیس بوک منتشر می کند و مرا شریک می کند، آنچنان خشم بر من مستولی میشود که در کسری از ثانیه اسمم را از عکس حذف می کنم… خشمگینم… نمیدانم با این حجم از خشم چه کنم؟ نمی دانم چگونه بدون نیش و کنایه پاسخگوی دوست طرفدار احمدی نژادم باشم، نمی دانم چگونه آنهمه صحنه ی دردناک و آن همه تشویش و نگرانی سال قبل را فراموش کنم؟ نمی دانم چگونه این خشم و حجم انبوه درد را هضم کنم و به مرور حذف کنم…نمی دانم…
بیست و چهارم مرداد ماه هشتاد و نه


